مقاله برخی از نظریه های افلاطون

این فرضیه در  رساله فیدون نقل شده است. افلاطون داستانی را به سقراط نسبت می دهد که همانطور که گفتیم مشتمل بر قسمتی از افکار خود سقراط است ولی بخش دیگر آن مربوط به فرضیه مثال یعنی فلسفه شخص افلاطون می شود سقراط مدعی می شود که در جوانی در پی جستجوی علل اشیا بوده است و چون افکار فلاسفه ای که علت وجود را در ماده  می جستند او را قانع نمی کرد با شوق و شور به حکمت انکساغورس روی نمود و می دانیم که در آیین فلسفی انکساغورس علت حقیقی عقل است و سقراط این نتیجه را از آن گرفت که عقل به بهتریم نظام را در کون و مکان  به وجود آورده و افلاطون گفتارخود را این طور ادامه می دهد در نظریه های وی که علت حقیقی اشیا بهترین و کاملترین نظام است. بنابراین اگر علت اشیا را در عناصر مادی متشکله آنها بجوییم راهی خطا پیموده ایم: این عناصر تنها شرط لازم تاثیر علت حقیقیند. مقدّر اشیا این است که راه کمال را بپویند و کمال جویی آنان علت وجودی آنان است.

روح و سرنوشت آن:

افلاطون ابدیت روح را با خود وجود معرفت به اثبات می رساند و می گوید تنها راه توجیه معرفت این می شود که روح در حیات پیشین خود مثال را به دیده ی تأمل دیده است. افلاطون در رساله ی فیدون نظریه ی تذکر را که در رساله ی دیگرش «منون» آورده بود دوباره می آورد و در جهتی به شرح و بسط آن می پردازد که نظریه ابدیت روح را ثابت می کند. لازمه ادراک حسّی ما از اشیاء محسوس، این است که روح ما در حیات سابق خود جوهر تعقل پذیر را دریافته بوده است. اگر در باب دو چیز به ظاهر مساوی این حکم را بکنیم که این دو کاملاً مساوی نیستند ناگزیر از این جهت است که ما این دو چیز به ظاهر مساوی و به حقیقت نابرابر را در ذهن خود با جوهر یا مثال برابری مقایسه کرده ایم.روح باید از جسم که آن را به سوی چیزهای میرا می گرایاند جدا شود و به هدایت عشق تا به سرمنزل جمال نورافشانی که خاطره آن را نگاه داشته اوج گیرد. همه ی آئین اخلاقی افلاطون در تمثیل غار مستتر و ماه حصل آن این است: خیر برای روح رهایی از زندان جسم و عالم مشهود است، تا در صفای فروغی خاموش نشدنی به کمال مطلق هستی بپیوندد.با این وصف سیر و تأمل، که ما را از امور این جهانی جدا می کند، نباید یک سره از جهانی که در آن زندگی می کنیم ببرد و بیگانه شود. در تمثیل غار پس از آنکه زندانی از زندان به درآمد و چشمانش روشنایی روز را دید به سوی یاران دیرین می رود و آنان را به آزادی فرامی خواند.بی گمان، گاه شده است که افلاطون از اینکه مردمان، سخنان حکیم را دریابند نومید گشته و در آثار او انعکاس ناکامی هایی که خود کشیده به چشم می خورد. در ته غار،گوش زندانیان به سخنان کسی که آنان را به گسستن زنجیر اسارت فرا می خواند بدهکار نیست: وی را به مسخره می گیرند و حتی قصد جانش می کنند. حکیم هر وقت که به عالم محسوسات بازمی گردد، و به دنبال روشنایی جهان مثل با تاریکی روبرو می شود حیرت می کند و در رفتارش خام دستی و ناشیگری پرنده ای دیده می شود که بزرگی بال هایش راه رفتن را دشوار می کند.فرض بزرگی که افلاطون در اینجا پیش می نهد این است که هیچ چیز تازه ای      نمی توان در مقطعی از زمان پا به عرصه وجود گذارد، و نتیجه قطعی آن است که هیچ چیز نمی تواند در مقطعی از زمان از هستی ساقط شود هر قدر هم که حرکت ها و تغییرات زیاد باشد. بسیاری از فلاسفه یا این فرض ها را درست پنداشته اند و یا در استدلالاتشان آنها را بدون بحث مسلّم فرض کرده اند. این فرض ها حقایق منطقی نیستند و نمی توان با تجربه استباطشان کرد پس در نهایت باید نتیجه گرفت که افلاطون نتوانسته است جاودانگی روح را ثابت کند البته علم زیر مجموعه ای از حقیقت است و نباید انتظار داشت که تمام حقیقت را از این راه بتوان اثبات کرد.

افلاطون
افلاطون

چکیده ای از سیاست:

هیچیک از هدفهای شناخته  سیاسی – دارایی، آزادی، پیشگیری از رکود یا نا آرامی سیاسی – را نباید در خود و به خودی خود،  یک هدف شمرد هر چند دومین و سومین (هدف) از اینها از فرآورده های جنبی  آفرینش یک جامعه با هنر (فضیلت مند) خواهد بود (اما) تنها مورد آخرین است که تنها هدف راستین سیاست است. انگار هدف گروه سالار  (الیگارشی) افزودن بر دارایی خود (شخصی) است و شعار مردم سالار (دموکرات) آزادی است: بدین ترتیب افلاطون اصلی ترین جهان نگری دو رقیب را ناگفته  رد می کند. او همچنین در انکار از میان برداشتن ناآرامی  (آشوب) چون هدفی در خود و برای خود راه حل سیاسی ای را  که بعدها ارسطو را به سوی خود کشاند- و ما با آن بخوبی آشنا هستیم – نیز رد می کند : کوشش برای دست یافتن به تعادلی در میان منافع گروههای رقیب در جامعه افلاطون را با اصلاح هنجارهای موجود  در زندگانی سیاسی کاری نیست او می خواهد به جای اینها نظم تماماً نوینی را بگذارد که با دیدگاه انقلابی او درباره غایت راستین جامعه سازگار باشد.یعنی فراهم آوردن شرایطی که در آن اعضای جامعه بتوانند به هر اندازه که در توان آنان است از هنر (فضیلت) و در نتیجه از نیکبختی برخوردار شوند.بزرگترین مقصود صوری کتاب کشورداری (جمهور) به کرسی نشاندن این  دعوی است که دادگری را باید بر  بیدادگری برگزید. (دادگری به که بیدادگری)نقش فرمانروایان همانا پیشبرد نیک (صلاح = خیر) فرمانبران است.پس آشکار است که نخست باید این  دو مفهوم تعریف شوند و رد جریان کوشش برای  تعریف کردن این دو مفهوم است که افلاطون به ساختن  فرمانروایی (کشور) آرمانی خیالی خویش آغاز می کند. آنچه می خواهیم بشناسیم طبیعت دادگری در فرد است زیرا حقیقت امر این است که دادگری است که برای هر کس بهترین (چیز) است اما سقراط (یعنی  شخصیتی بنام  سقراط در گفتگو) پیشنهاد می کند که نخست در دادگری در متن فرمانروایی (حکومت : کشور) باید نگریست؛ چرا که شناختن آن در آن جا آسانتر خواهد بود او اندک اندک تصویر خود را از  فرمانروایی به کمال دادگر می سازد فرمانروایی ای که ره فرد به کاری می پردازد و تنها به کاری می پردازد که طبیعت آن را در سرنوشت او نهاده است.

درست است که افلاطون فرمانروایی یا جامعه را برتر از منافع  فردی می داند تا آنجا که  گویا فرد ناپدید می شود با این همه به یاد داشته باشیم که اعضای کالی پولیس (زیباشهر) در معنایی که افلاطون از نیکبختی  و («شادی» ) به دست داده است نیکبخت و («شاد») خواهند بود زیرا حتی آنهایی که از فروترین طبقه جامعه اند نیز از یکی از هنر [های اخلاقی] که خاص ایشان است برخوردار خواهند بود.قدم برجسته ای که افلاطون به هنگام نوشتن آیین کشورداری (جمهور) برداشته است پیشنهاد کردن این است که ایده ها که موضوع تعریف اند] هستی هایی در خود و به خودی خود اند بیرون از زمان و مکان که چیزهایی جزئی، یا از آن ها «نصیبی»  میبرند  یا تقلید هایی [عکس برگردان های رونوشت گونه ای] از آنهایند بدین ترتیب این که می گوییم کسی دادگر یا کرداری دادگرانه است براستی می خواهیم بگوییم که آن کس یا آن کردار از [ایده]دادگری نصیب برده است یا تقلیدی [ عکس برگردان گونه] از ان است . این هستی های راز آمیز سلسله مراتبی دارند [ هرم گونه] بر چکاد آن ایده نیک ایستاده است که با دریافتن آ« سرانجام فیلسوف  به درک کامل همه ایده های دیگر نیز می  رسد. در ارتباط با دادگری و دیگر هنرها (فضیلت اخلاقی)، این دریافت، عبارت عبارت خواهد بود از فهم کامل  طبیعت هریک از آنها همچون یک نیک و در نتیجه فهم اینکه هنرور (فضیلت مند) شدن برای ما امری پسندیده است.اما چنین می نماید که میان فرمانروای راستین افلاطون با کارشناسانی در زمینه های دیگر تفاوت بسیاری در کار باشد در زمینه های دیگر (برای نمونه پزشکی که نمونه دلخواه افلاطون است یا دریانوردی)، کارشناس برای رسیدن به هدف هایی به کار می  پردازد که از پیش تعیین شده اند، حال آنکه فرمانروا – فیلسوف ظاهراً هم هدفها را تعیین خواهد کرد هم راهها و افزارهای (وسایل) رسیدن به آنها را درست است که همه یا بیشتر ما می خواهیم نیکبخت باشیم، اما اینکه نیکبختی یا نیک برای ما، در چیست بسختی می تواند موضوعی باشد برای اندیشیدن فلسفی. تقریباً قطعی است که درصد بالایی از خواهش ها و هدفهای ما، در نوعی از فرمانروایی که افلاطون طرح آن را می افکند، منکوب شوند، و اگر چنین باشد بسختی خواهیم پذیرفت که این گونه فرمانروایی، نیک برای زندگانی ما به ارمغان خواهد آورد- چرا که، چگونه می تواند نیک باشد اگر از برآوردن خواهش های ما ناتوان است؟

پاسخ افلاطون به این نکته آشکار این است که زندگانی به هنر (فضیلت مندانه) آن گونه است که پاسخگوی خواهش های «راستین» ماست، بدان معنی که اگر به آن روی آوریم از هر زندگانی دیگری آن را خشنودکننده تر خواهیم یافت. این قضیه گزاره ای  بسا،  کاملاً نادرست نباشد، دست کم تا آنجا که بیشتر ما، در نظر آوردن برخی معیارهای اخلاقی را از لوازم زندگانی خشنودی آور می شماریم. حتی، بسا بپذیریم که هنر (فضیلت: تقوی) تنها چیزی است که در خود و به خودی خود با ارزش است، یا چنانکه افلاطون در آغاز و بویژه در پایان عمر خود، آن را پیشنهاد می کند، توجه شایان به هنر (فضیلت) هم فرد و هم جامعه را از دنبال کردن هر هدف دیگری برکنار می دارد.کمتر  دیده می شود که اندیشه افلاطون آرام گرفته باشد آیین کشور داری (جمهور) از مکالمات دوره میانه زندگانی اوست. دو مکالمه از دوره بعدی مرد سیاسی و قوانین از اندیشه های سیاسی پخته تر  او پرده  بر می گیرند یکی از پرسشهای محوری در مرد سیاسی این است که آیا  صلاحیت نهایی باید با فرد باشد- فردی که هنر فرمان راندن را تجسم میبخشد یا قانون؟ افلاطون بر آن است که قوانین به گونه ای گزیر ناپذیر ناکامل اند بیش از آن کلی هستند که بتوانند چونان که باید و شاید از پس پیچیدگیهای  زندگی برآیند و از آن جا که راکد (ساکن و ایستای) اند، از همبازی و سازگاری با شرایط دگرگون شونده ناتوان اند به نظر او بسیار بهتر خواهد بود که فرمان در دست فردی کارشناس (متخصص) باشد که بتواند برای هر دردی که پیش می آید دارو نسخه تهیه کند. شاید افلاطون هنوز  به سیاستمدار آرمانی چون کسی می نگرد که دسترسی ممتازی به حقیقت های جاودانه دارد.

plato
plato

جهان معقول:

به این طریق افلاطون اخلاقیات سقراط را به نوعی استنباط متعالی از ماهیت اشیا تبدیل کرد خیر، که غایت زندگی بشری است اصل و مبدا هر واقعیتی نیز هست جهان محسوس قائم بذات نیست و وابستگی تام به عالم معقول دارد جهان معقول نیز به سهم خود وابسته به  کمال مطلق است که کل موجودات به سوی آن در حرکتند. زیرا که در بن وجود کمال قرار گرفته است. افلاطون با این آیین فلسفی به عالیترین مفهوم مطلق دست یافت انتقاد کسینوفانوس به ضد معتقدات مذهبی عوام در  واقع مبدا کوششهایی شد که اندیشه یونان برای دریافت مفهوم و معنای وجود ایزدی آغاز کرد.به نظر انکساغورس آن اصلی که ناظم جهان است عقل است و این اندیشه را سقراط از وی به عاریت گرفت افلاطون می گوید که باید تا سرچشمه عقل و واقعیت بالا رفت علت مطلق همان خیر است و آن در  ورای جهان اندیشه و معنا جاودانه می درخشد و از تابش انوار آن فکر و واقعیّات پدید  می آیند.اما هر قدر هم  که خیر در مقامی رفیع بر فراز عقل استقرار یافته باشد به نظر افلاطون وظیفه علم این است که در خیر به دیده تامل بنگرد زیرا که تفکر زمانی به وجود دست می یابد که برخیر آگاه شود و در شوق جذبه ای وصف ناپذیر که با آن اتحاد حاصل کند و این کوششی است بسیار مشکل چون مطلق در پس انواری که از آن ساطع می شود پنهان است همان طور که چشم سر تاب نگریستن درخورشید ندارد عقل هم که دیده باطن است در برابر انوار خیر خیره می شود و از  این رو در توجه بدان دچار تردید می گردد لیکن در هر حال این کوششی است که از آن انتظار می رود انسان مکلف است که از محسوسات ببرد و به عالم معقولات بگراید و از مثالی به مثالی دیگر راهبر شود و سرانجام به مثال خیر برسد اما این نوع سلوک و طی طریق مستلزم مراقبه و توجه تام است عقل انسانی بمثابه چشم است که چون بخواهد از تاریکی به روشنی میل کند ناگزیر می شود که تمام بدن را به آن سوی توجه دهد روح را باید یکسره از نظر کردن در اجسام زاینده و میرنده منصرف و به طرف وجود ابدی متوجه کرد تا « نورانی ترین جنبه وجود» را ببینند. ما آدمیان بسان زندانیانی هستیم که در دخمه ای تاریک زندانی شده ایم و جز با کوششهای شاقّ از زندان  رهایی نتوانیم یافت تا از روشنایی روز برخوردار شویم به همین سان با غور و مطالعه بسیار واز راه علم باید زنجیرهایی را که جهان خاکی بر پایمان بسته بگسلیم و در جهان مثل اوج بگیریم تا به فروغ خیره کننده خیر برسیم.اما غرض از  مطالعاتی که به معرفت برخیر راهبرمی شوند تامل در علم ریاضی است خواننده البته به خاطر دارد که افلاطون به علوم ریاضی وقع بسیار می نهادو وقتی که رد رساله منون از نظریه تذکر سخن می گوید برای توجیه آن به حقایق ریاضی متوسل می گردد و اعتقاد دارد که مواضیع این علم را با چشم ظاهر نمی توان دریافت و برای فهم آن باید ذهن را متوجه واقعیات نامرئی نمود افلاطون موقعی که برای  آموزش و پرورش  زمامداران حکیم  برنامه می ریزد می گوید که باید آنان  را از آغاز کودکی به علم ریاضی آشنا کرد و تا ده سال به ممارست در آن واداشت. با وصف این در نظر افلاطون علم ریاضی  شریفترین علم نیست وی دو نقیصه در آن می بیند نخست آنکه این علم کاملا  مستقل از محسوسات نیست و نمونه آن عالم هندسه است که برای اثبات قضایا از ترسیم اشکال هندسی و استعانت از آنهاست. دو دیگر آنکه علم ریاضی تا حد مقام خیر اوج نمی گیرد مبانی و اصول ریاضی به مثال برین خیر پیوستگی ندارند از این رو ریاضیات باید حکم مدخل و مقدمه  علم راستین را داشته باشد برتر از علم ریاضی علم خیر یا فلسفه یا به قول خود افلاطون دیالکتیک جای دارد که تامبدا اول مطلق اوج می گیرد و بدون استعانت از عالم محسوسات عالم مثل را       در می نوردد و این علم شریفترین دانشهاست و عقل با آن  به آنچه بدان مخصوص است میرسد یعنی نظام موجودات را به اعتبار ناشی بودنشان از مطلق در می یابد.

اما هر قدر هم  که خیر در مقامی رفیع بر فراز عقل استقرار یافته باشد به نظر افلاطون وظیفه علم این است که در خیر به دیده تامل بنگرد زیرا که تفکر زمانی به وجود دست می یابد که برخیر آگاه شود و در شوق جذبه ای وصف ناپذیر که با آن اتحاد حاصل کند و این کوششی است بسیار مشکل چون مطلق در پس انواری که از آن ساطع می شود پنهان است همان طور که چشم سر تاب نگریستن درخورشید ندارد عقل هم که دیده باطن است در برابر انوار خیر خیره می شود و از  این رو در توجه بدان دچار تردید می گردد لیکن در هر حال این کوششی است که از آن انتظار می رود انسان مکلف است که از محسوسات ببرد و به عالم معقولات بگراید و از مثالی به مثالی دیگر راهبر شود و سرانجام به مثال خیر برسد اما این نوع سلوک و طی طریق مستلزم مراقبه و توجه تام است عقل انسانی بمثابه چشم است که چون بخواهد از تاریکی به روشنی میل کند ناگزیر می شود که تمام بدن را به آن سوی توجه دهد روح را باید یکسره از نظر کردن در اجسام زاینده و میرنده منصرف و به طرف وجود ابدی متوجه کرد تا « نورانی ترین جنبه وجود» را ببینند. ما آدمیان بسان زندانیانی هستیم که در دخمه ای تاریک زندانی شده ایم و جز با کوششهای شاقّ از زندان  رهایی نتوانیم یافت تا از روشنایی روز برخوردار شویم به همین سان با غور و مطالعه بسیار واز راه علم باید زنجیرهایی را که جهان خاکی بر پایمان بسته بگسلیم و در جهان مثل اوج بگیریم تا به فروغ خیره کننده خیر برسیم.اما غرض از  مطالعاتی که به معرفت برخیر راهبرمی شوند تامل در علم ریاضی است خواننده البته به خاطر دارد که افلاطون به علوم ریاضی وقع بسیار می نهادو وقتی که رد رساله منون از نظریه تذکر سخن می گوید برای توجیه آن به حقایق ریاضی متوسل می گردد و اعتقاد دارد که مواضیع این علم را با چشم ظاهر نمی توان دریافت و برای فهم آن باید ذهن را متوجه واقعیات نامرئی نمود افلاطون موقعی که برای  آموزش و پرورش  زمامداران حکیم  برنامه می ریزد می گوید که باید آنان  را از آغاز کودکی به علم ریاضی آشنا کرد و تا ده سال به ممارست در آن واداشت. با وصف این در نظر افلاطون علم ریاضی  شریفترین علم نیست وی دو نقیصه در آن می بیند نخست آنکه این علم کاملا  مستقل از محسوسات نیست و نمونه آن عالم هندسه است که برای اثبات قضایا از ترسیم اشکال هندسی و استعانت از آنهاست. دو دیگر آنکه علم ریاضی تا حد مقام خیر اوج نمی گیرد مبانی و اصول ریاضی به مثال برین خیر پیوستگی ندارند از این رو ریاضیات باید حکم مدخل و مقدمه  علم راستین را داشته باشد برتر از علم ریاضی علم خیر یا فلسفه یا به قول خود افلاطون دیالکتیک جای دارد که تامبدا اول مطلق اوج می گیرد و بدون استعانت از عالم محسوسات عالم مثل را  در می نوردد و این علم شریفترین دانشهاست و عقل با آن  به آنچه بدان مخصوص است میرسد یعنی نظام موجودات را به اعتبار ناشی بودنشان از مطلق در می یابد.این پرواز عقل به سوی خیر مطلق همه استعدادهای وجود ماررا به کار می اندازد و شوری ایزدی در دلمان بر می انگیزد که افلاطون نام عشق به آن می دهد و می گوید که عشق میل تملک چیزهای خوب میل تملک ابدی و رد حقیقت آرزوی بیمرگی است  بی سبب نیست که عشق به تناسل می گراید چه میرایان با زاد و ولد از ابدیت بهره ور می  شوند درست است که همه چیز در آدمی تغییر می کند و دگرگون می شود ولی چون توانایی تولید مثل دارد جاودانه زندگی می کند. همچنانکه  آدمی از لحاظ جسمانی قادر به ایجاد نظیر خود است و از این راه جاودانی می شود از  لحاظ روحانی  نیز از  راه پدید آوردن حکمت و دیگر فضیلتها خود را مخلد می سازد اما موضوع حقیقی عشق زیبایی است و توالد و تناسل فقط در محیطی زیبا صورت می بندد . چون  به اشیا زیبا می نگریم در واقع خاطراتی را که از رویت جمال مطلق در حیات آن جهانی خود نگاه داشته ایم در  ذهن زنده می کنیم و دوباره از لذایذ وصف ناپذیر آن  بهره مند می گردیم باید  بر بالهای عشق سوار شویم و از جمال جسمانی به جمال روحانی  برسیم و مدام به سوی عوالم عالیتر پرواز کنیم تا سرانجام به جمال نورانی و جاودانی که همان خیر مطلق  و نور افشان است برسیم . چون با این جمال الهی بیامیزیم هر آینه موجد فضایل می  شویم که جادوانه   ماندگار خواهد شد و چون به مقام واقعی انسانیت برسیم به ابدیت معنوی رسیده ایم.

مباحث هایی دیگر از مقاله برخی از نظریه های افلاطون :

  • چکیده ای از زندگی نامه افلاطون
  • آثار افلاطون
  • تعریفی از عالم مثل
  • دانش و اعتقاد
مطلب بالا چکیده‌ای از تحقیق و پژوهش اصلی میباشد جهت تهیه نسخه کامل آن از باکس زیر اقدام به خرید و دانلود نمایید
لینک خرید پژوهش مقاله برخی از نظریه های افلاطون:
تحویل فوری و خودکار فایل با لینک مستقیم بعد از پرداخت
تعداد صفحه: 34
قالب: فایل word

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *